تبليغاتX
شانه بر موی سپید
شانه بر موی سپید



پاییز دو چشم تو چه زیباست

سرمست لب پنجره خاموش نشستم

هر چند تو در خانه ی من نیستی امشب

من دیده به چشمان تو بستم

هر عکس تو از یک طرفی خیره به رویم

این گوید

هان هیچ

آ ن گوید

برخیز و بیا زود به سویم

من گویم نیلوفر کم رنگ لبت را

با شعر بشویم ؟

با بوسه بگویم ؟

ای کاش ... ای کاش

آن عکس تو از قاب در آید

هم چون صدف از آب بر آید

آواز بخواند

پرشور بخواند

مرا بخواند




طفل آواره ی شهر خوابم

تشنه ی خویشتنم گردابم

برگ پاییز به دست بادم

ریخته سوخته بی بنیادم

کاروان سوخته ای چاووشم

دربدر زمزمه ای خاموشم



از دو تا " د "

همیشه بدم اومده

دهاتی و دروغ

پی نوشت:

۱ـ بازنده بودم همیشه .... در بازی کودکانه ی شما

 بزرگواری گول خور



بده ساقی آن باده ی لعلگون

که دل در غریبی ست دریای خون

حریف غم و مرد میخواره نیست

دل تفته از عشق صد پاره نیست

نه رندی که موید شبی گرم گرم

نه حالی که گرید کسی نرم نرم

پریشان و کم جوش و بی کینه ام

اجاقیست خاموش در سینه ام

شب از من گریز و من از شب گریز

کجایی کجایی بیا می بریز

دریغا خراباتی خسته ای

چو من به هر درد دل بسته ای

دل از ماهی و مور بر کنده ای

شکسته پری لب پر از خنده ای

به دنبال تو هر کجا سر کشید

ز هر کس کجایی کجایی شنید

طلسمی تو بر سینه ات بسته ای

که نقشی است از قلب بشکسته ای

به مردی که محراب اندیشه ای

تو سلطان مغرور این بیشه ای

حریفان ز هم از چه بیگانه اند

چه افتاد مقهور میخانه اند؟

چه شد کاروان رفت و چاووش ماند

چه خاکستری در کف باد ماند؟

آه ...

چه شیرین قماری بپا ساختی

تو یک قلب را چند جا باختی !!

که خود کهنه رندی و بازیگری

ولی باختی وای بر دیگری

عزیزم ترا نوبت بردنیست

جهان گرد باشد اگر گرد نیست

چه پرپیچ این ریسمان بافته است

به ما رسد دیگری باخته است

سخن بس کنم قصه غمباز شد

قلم خسته و غصه بسیار شد

هم اکنون روم تا لبی تر کنم

به خاک خرابات بستر کنم

مکان بهتر آن در دم و دود باد

زمان زهره ی پیر نابود باد

ز غم بیهده های و هو کرده ام

قفس را ببندید خو کرده ام

به مردی که تا لب زنم جام را

به یاد تو بر لب برم نام را

تو هم گر شبی محفلی داشتی

اگر ژرف سینه دلی داشتی

به یاد من تشنه جامی بریز

به لب های یک تشنه کامی بریز

به یاد حریفان دل ریش باش

اگر خرقه ای مانده درویش باش



لعل سیراب به خون

تشنه لب یار من است

وز پی دیدن او

دادن جان کار من است



زین تار و پود جهل

راهی به سوی نور نمی خواهم

راهی به پیش نیز نمی گیرم

گامی به سوی مرگ نمی پویم

تنها ..

راهی به بازگشت اگر بود



کسی مرا می خواند

به شهر تاریکی

کسی سفر می کرد

کسی بجا می ماند

به روی حلقه ی در

نشست دستی مست

زنی دری بگشود

زنی دری را بست

ستاره ای گم شد

میان چشمه ی دود

ستاره ی من بود

در آسمان کبود

کجاست برکه ی دود ؟

مرا صدا کردند

درون تاریکی

مرا رها کردند

چو سکه ای در آب

چو ناله ای در آب

شبی پریشان بود

که گنگ خاطره ها

درون من می ریخت

شب بلند یاد

درون من گریید

و باد می گردید

میان خیمه دود



همرهم باز آی و ره از عابری گمراه پرس

تا بدانی سرزمین آرزوهایت کجاست

زود باز آ دیگری ترسم که ویرانش کند

سرزمین تو دل دیوانه ی رسوای ماست



باد  .... باد

خانه ی باد دگر ذهن پریشانی نیست

باد قاصد دربدریست

پیچش باد نمی دانی چیست

گردباد !

باد را باور کن

گردباد قاصد دربدریست

باد بیهوده نمی موید

از بیداد است

گرد باد

کف گهواره ی من روییده ست

پس مرا باور کن .




می اندیشم هنوز

 آیا من مرد غریب

 این سرزمین نفرین شده ام ؟
آیا هنوز ریشه ی خشک بوته

 این کشتگاه طاعون زده ام

 که در آن واقعه داسی خونین

 در دستی بیرحم از بیخ درو اش کرد؟
آیا من همان مردم که شب هزارساله تلاش

 خود را در انزوای سرد
چال عفن دل های هر جایی

 به امید دیدار خورشید زیج نشست و ..

 و صبحگاه به جای خورشید کرکسی

 را دید که از کران آسمان به کران دیگر پرسه می زند؟
هنوز می اندیشم و باز می اندیشم ...
آری من هنوز فرزند شب های تکه زمینی نفرین شده ام



کدام پنجره باز است ؟

کدام پنجره در شهر مردگان باز است

که انتظار چنین رخنه کرده در دل من

کدام گوش چنین تشنه است ؟

که رسته باز پیامی به خشتگاه لبم !

مرا که می خواند ؟

که رازدار و رسن می کشاندم سر کوی

و از لب شمشیر

که زنگ می سترد ؟

صدای صیقل شمشیر باور من را

به خون می آلاید

صلای تهنیت است !



در جیب من چاقو

تنها دسته ی خودش را می برد !

 

 


My Blog Archive